تبليغاتX
...من آن گلبرگ مغرورم

...من آن گلبرگ مغرورم

proud of me


امروز همکارام میگفتن یه آرامش درونی دارم... تا حالا بهش فکر نکرده بودم...           



نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 20:56 توسط آریانا|

 

امروز با خواهره و مامان رفتیم دنبال تخت و کمد و لباس واسه نی نی (که البته صرف نظر از

جنسیتش من بهش میگم بزغاله) خیلی خسته شدیم اما واقعا آدم لذت میبره از اینهمه

وسایل خوشگل و بامزه و البته کوچولو... لباسای نیم وجبی که دل آدم رو میبرد و حتا منی که

بچه دوست ندارم ذوق میکردم...

جالب اینجا بود که هم واسه تخت و کمد و هم واسه لباس میپرسیدن دخترونه یا پسرونه و ما

میگفتیم نمیدونیم در صورتیکه بقیه خانوما تو وضعیتی بودن که مسلما جنسیت نی نی شون

معلوم شده بود...

خلاصه که در کل به خستگیش میرزید...

پ.ن: خواهره قصد خرید نداشت و من کلی غر زدم بهش که وقتی نمیخای بخری واسه چی

اومدیم  و اون هی میگفت خوبه تو شوهرم نشدی و اینکه تو شوهر بشی چی میشی

 

نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 22:4 توسط آریانا|

حوصــله خوانــدن ندارم

حوصــله نوشتـن هم ندارم

این همـــه دلتنـــگی دیگر نه با خــواندن کم می شود ، نه نوشـــتن

دلـــم لمـــس آغوشت را می خـــواهد

فقــــط همــــین ...

نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 21:1 توسط آریانا|

 

*چند وقته خیلی حس نوشتن ندارم... دوریت باعث میشه تقریبا حوصله هیچ کاری رو نداشته

باشم... ولی امید اومدنت باعث میشه بازم ادامه بدم به زندگی...

**موهام رو رنگ کردم. اونقدری که میخاستم متنوع نشد اما بدم نیست... ابروهام رو رفتم پیش

آرابشگر خودم بالاخره درست شد...

*** عاشق روزای جمعه م که صبح با بوی کلپچ (کله پاچه) تو خونه از خواب بیدار شم 

(میدونم تو خیلی دوست نداری)

ته تغاری رفته دکتر واسه رژیم... انقدرم این بچه پایبنده رژیمه که نگووووو

فعلا همینا دیگه... گفتم بنویسم نگید بلایی سرش اومده

نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 11:32 توسط آریانا|

سلام مــاه مــن !

دیشب دلتنگ شدم و رفتم سراغ آسمان اما هر چه گشتم اثری از ماه

نبود که نبود …!


گفتم بیایم سراغ ِ خودت ..

احوال مهتابیت چطور است ؟!

چه خبــر از تمام خوبی هایت و تمام بدی های مــن ؟!

چه خبــر از تمام صبــرهایت در برابر تمام ناملایمت های مــن ؟!

چه خبر از تمام آن ستاره هایی که بی من شمردی و من بی تو ؟!

چقدر نیامده انتظار خبــر دارم ؟!

چه کنم دلم بــرای تمــام مهــربانی هایت لک زده است !

راستی ، باز هم آســمان دلت ابری است یا ….؟!

می دانم ، تحملم مشکل است …. اما خُب چه کنم؟!

یک وقت خســته نشوی و بــروی مــاه دیگری شوی …. هیچ کس به

اندازه مــن نمی تواند آســـمانت باشد !


تو فقط ماه من بمون و باش !

ماه من !

مراقب خاطراتمان ، روزهای با هم بودنمان .. خلاصه کنم بهونه موندنم

مراقب خودمون باش !


نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 21:10 توسط آریانا|

 

امتحان بد نبود... فکر کنم بشه به تکمیل ظرفیت و دورغوزآباد امیدوار بود واسه اولین بار

خودم تنهایی رفتم سر امتحان و حس غریبیه وقتی میای بیرون و کسی منتظرت نیست...

تقریبا مطمئنم که اگرم قبول نشم دیگه نمیخام کنکور بدم و میخام همه وقت و انرژی و

تمرکزم رو بذارم واسه زبان خوندن... و چون مدت زیادیه انگلیسی نخوندم از اون شروع میکنم

و شاید بعد بازم آلمانی  ممنون میشم کسی کلاس خوب سراغ داره معرفی کنه.

البته حوصله اینترچنج و اینا رو ندارم یه جای درست درمون میخام...

همچنان موندم موهام رو چه رنگی کنم الان میخام برم رنگ بگیرم مد نظرم دودیه تا

ببینم چی میشه

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 10:32 توسط آریانا|

 

* خب من به سلامتی فردا کنکور آزاد دارم نمیگم نخوندم ولی کم خوندم یعنی در حد اینکه

این ۳ روز آخر ۳ تا درس رو تست زدم ولی خب شماها دل به کار بدید دعا کنید... مطمئنم

جواب میده

** دحترک زودتر خوب شو... فاصله ی پیغامات هی داره بیشتر میشه... هر روز نگران تر میشم

میدونم که میجنگی اما بیشتر تلاش کن دوست نازنیم... دلم برات خیلی تنگ شده

 ***قول دادم زیاد از دلتنگی نگم که اذیت نشه اما نمیشه اصلا نگفت... مخصوصا این روزا که

باز هورمونا دارن الاکلنگ بازی میکنن 

پ.ن: روزی که رفتی بارون میومد... یادته خوشگلم؟

تو بارون که رفتی
شبم زیر و رو شد
یه بغض شکسته
رفیق گلوم شد
تو بارون که رفتی
دل باغچه پژمرد
تمام وجودم
توی آینه خط خورد
هنوز وقتی بارون
تو کوچه می باره
دلم غصه داره
دلم بی قراره
نه شب عاشقانه است
نه رویا قشنگه
دلم بی تو خونه
دلم بی تو تنگه

یه شب زیر بارون
که چشمم به راهه
می بینم که کوچه
پر نور ماهه
تو ماه منی که
تو بارون رسیدی
امید منی تو
شب نا امیدی

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 18:15 توسط آریانا|

 

یعنی خوشم میاد این بچه دبیرستانیا کیفشون رو که باز میکنن از شیر مرغ تا جون آدمیزاد

(شما بخون از لباس زیر و روی بیرون) پیدا میشه توش...

والا زمان ما کی از این خبرا بود؟ تازه هفته ای دو روز هم تعطیلن...

مملکته داریم؟

پ.ن: کی میشه این مدت بگذره؟ ۳ روزش مثل سه قرن گذشته

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:58 توسط آریانا|

 

مکان: دو تا آرایشگاه کنار هم...

راوی: مامان: از سمت خونه خودمون دومین در...

من و خواهره: از سمت خونه خودمون اولین در...

نتیجه: گند زده شدن به ابروهای جفتمون

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:38 توسط آریانا|

چه شتابیست به راه؟

 شاید آن نقطه ی نورانی دشت،

چشم گرگان بیابان باشد!!

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:59 توسط آریانا|


آخرين مطالب
» 1121
» 1120
» 1119
» 1118
» 1117
» 1116
» 1115
» 1114
» 1113
» 1112
Design By : Pars Skin